مهدى عبداللهى

44

ديدارها وگفتگوهاى سيد الشهداء ( ع ) ( فارسى )

چون خواستند حركت كرده برگردند لشكريان حر مانع شدند . امام خطاب به حرّ فرمود : « مادر برايت بگريد چه مىخواهى ؟ » « 1 » حر گفت : اگر از ميان عرب كسى جز تو در چنين حالى كه تو هستى اين سخن را مىگفت منهم مادر او را همچنان ياد مىكردم و ليكن به خدا ، راهى براى ياد كرد مادر تو نيست مگر به بهترين وجهى كه امكان دارد . امام فرمود : « پس چه مىخواهى ؟ » « 2 » گفت : مىخواهم شما را پيش امير عبيداللَّه ببرم . امام فرمود : « در اين صورت با تو همراهى نمىكنم . » « 3 » حر گفت : در اين صورت من هم شما را رها نمىكنم . سه مرتبه اين سخن ميانشان تكرار شد و چون سخن به درازا كشيد ، حرّ گفت : من مأمور به جنگ با شما نيستم بلكه دستور دارم از شما جدا نشوم تا شما را وارد كوفه كنم حالا كه امتناع مىكنى پس راه سومى را در پيش گير كه نه به كوفه برسد و نه شما را به مدينه برگرداند ، راه ميانه‌اى ميان من و شما باشد تا اين كه نامه به امير بنويسم ، شما هم نامه‌اى به يزيد يا عبيد اللَّه بنويسيد ، شايد خداوند كارى پيش آورد و مرا از گرفتار شدن به امور تو عافيت بخشد . اين راه را در پيش گير و از راه عذيب و قادسيه به طرف چپ برو . امام حركت كرد . حرّ و لشكرش نيز در كنار قافلهء حضرت حركت كردند . حرّ در حال حركت مىگفت : يا حسين از براى خدا جان خويش را پاس دار كه من يقين دارم اگر قتال كنى گرفتار مىشوى . امام حسين عليه السلام به او گفت : « آيا مرا از مرگ مىترسانى ؟ ! و آيا كارتان به جايى كشيده كه مرا بكشيد ؟ ! من همان را مىگويم كه آن مرد اوسى به پسر عموى خود گفت هنگامى كه مىخواست پيامبر را يارى كند ،

--> ( 1 ) . ثكلتك امّك ما تريد ؟ ( 2 ) . فما تريد ؟ ( 3 ) . إذاً واللّه لا أتّبعك .